تبليغاتX
آذران

سه شنبه 26 اردیبهشت1391

فایل صوتی شعر: دستها***از لینک زیر دانلود کنید

http://www.4shared.com/video/qyoU8T5j/Dastha.html

نوشته شده توسط امین رجبیان در 0:22 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 21 اردیبهشت1391

دست ها

 

مثل همه ی آدما که  با همه ی آدم ها فرق دارن

مث همه شکل ها که با همه ی شکلها

و عطرهای عاصی رو درشب  شکلک های پوستم

 برمیدارم

استکان های وحشی را

و چینش صبح گاه تن در تخت

درزهارابگیر، آب گلهارو عوض کن

برگرد

این تیرک ها را بلند کن

این شیشه ها رو  

اینها رگ های من اند

اضلاع تفیده ی داغم

پرنده های اضلاع داغ

عصر ها میآن به اتاق-خواب دست میکشن به خوابم

شیشه های عطر رو برمیدارن، رژ های تو رو،

خویِ خانه را برمیدارند

ریخت و پاش ِ بیگانگیِ  تازه ی مرگ رو

طرح بازوها

طرح  بند بازی سر

از گریستن آرواره ی خرد شده

ازتقویم لورفته ی سال که یادت رفت گل هارو برداری

و ریسک ها ،

وساقه ی دست را از زاویه ی پارک جمع کنی

بریده های نان وقهوه ی سال رو جمع کنی برگردی به قدیم، با بارانهایش

با بارانهایت ،

با ران هایمان

 بر گردی از خودت به من

از من به گریستن

 به جراحت غمبار و راحتم بزاری

راحتم بزاری...

نوشته شده توسط امین رجبیان در 23:18 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1 فروردین1391

فهرست خونی


 

 ...

این قطعه را بفرست به ولادیمیر

به سطل پر از خونآبه های اتاقش

و بگو حساب می کند خودش-خودم

که پرده هاتو باد بریزه

و معادن زغال سنگ رابریزد

ودر ماندگی آویزان از سقف را

و عطرهای گمشده رو بفرست به ولادیمیر

به ولادیمیر ِ سرشار از گلوله بفرست

به عضله ی کشیده ی آرام و دستگاه خرابش

به زنی که  در تختِ و صدای زنی که در تختِ 

خواهد،

دلکش باشد یا باربارا استرایسند یا، محبوبه های غرق شده در  زن داغون در تخت

آخه، همیشه تخت

و تن کردن لباس های خوب در فصل های مناسب نیست

که

بهار را منتقل کند به

شب را منتقل کند به

قطار را به ریه هات که پر بشه از عصر- را منتقل به انتقال کند، در واگن سرد

تخت را ،پر کند از اشتقاق موج های آفتاب

تن را ،از اشتقاق ریسه های تو

زن را ،از اشتقاق روده هاش که هی ریسه بری و پیچ بخوره

و سوپ ولرم رو  از اشتقاق جمود نعشی ،در نیمروز روز چندم ،آه

 لباس های مناسب بپوش ولادیمیر

و این فهرستِ خونی رو بفرست

به زن

به زنِ داغون در بالکن سرد

نوشته شده توسط امین رجبیان در 2:9 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 14 آذر1390

برش

آرام تمامش کردیم
که برگزاری اش ازشب، فرار تر
با من ، بهار های غریبی
دارم
از آب ها

سارهای بامداد ها

سی ساله باشی و 
 آرشه ی چاقو   چربی خونِ تو  دم تیغ بگیره
چرب تر از نهنگ های در حال انجماد
و گلو ،فواره ی بهارهای رنگ روفته ی تن باشه

لش باشی
یه سگدونی ناب

یه پسر بیست ساله داشتم
با چشمای درشت هیز که عطرش

خیره خیره از گوشه ی زل ظهر ها به هوا می خاست
با اتحاد بزرگ برگ های وزنده


تن باشی

با وحشت بامداد یِ گوسفندی بر دار

و یک وراثت محزون

و یک وراثت دست نخورده ی فرار
خون باشی 
یه سگ دونی ناب 

...

دارم از
برگ ها

از برگ ها

دارم از عطر های تو می رم

و خون های کف پاشویه را می برم

...
نوشته شده توسط امین رجبیان در 2:57 |  لینک ثابت   • 

شنبه 5 شهریور1390

عصر

 

 

گاهی وقت هاست

پیش می آید

صدا

     در آجرهای خانه می پیچد

آباژور در ذهن

     دهن کجی می کند

تورا به عطرهای زنی می برند

در عصرهای زنی

در خواب

 پوست گربه های برفی

بارانی

با چار نعل ِ درشکه های مست

بر پله های عریض ِ مسکو

پک به پک ِ  این سطرها خم می شد بوسه  بخار می شد و  آخماتوا

آخ ، ما  توا  ن ِ سطر ها ی تو  را  نداشتیم ؛ آخماتوا

با ضرب های عاشقانه ی چشم های تاتاری 

وقت نبود 

خوابم دچار قلعه بود که پاها از قطار گذشتند

 و کاج های تلخ

و شکوفه های انار.

 

تو را به عطر های زنی می برند

ودر غریو  ِتابستان، های ِ  شیون می پی چد

آخ

ما توان گریستن نداشتیم

 توان پوست های چسبناک را در  وفور عرق

و ذات عصر که در پهنه کم عرض ِ اتاق کش  می آمد

 تقدیر

 که با خرس های قهوه ای  بود

و با خرس های قهوه ای می رفت

و در سرگیجه ام بود

که هیچوقت  از صدا ها سر در نیاوردند

از چیزهایی که میخورم

از کلمات

و ذات عصر در جاهای خالی بسیار

در آفتابِ پهن

 عصر هایی که اتاقم  اشیاء  مرده را به اهتزاز

گوزن هایی را که چه وزنی دارند

و میزها ی چوبی با  رگه هایشان

وما-قبل ِ رگه هایشان

در ما-قبل  ِعصر های کهنه

دودگرفته

عصرهای سرد

-طناب را من گره یادبود میزنم / بهار را تو عاشقانه بیاویز ؛ روز   انقلاب -

آخ

ما توان انقلاب نداشتیم

واین سرود در اوج مه گرفتگی اش لت و پار می شود

 سالها  می رود

تورا به  عطرهای زنی می برند

به شکل هایی در بیداری

خواب هایی دچار قلعه هایی با دوازده برج  ِسال

و یال ها  در باد.

 

 

نوشته شده توسط امین رجبیان در 2:33 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 12 تیر1390

که نیستی

 سرشاری، زیستن نمی خواهد

 باید گربه باشی تا ازدحام

چنارهای کال و موهایت را

زبانم ازخشکی

به روزی میمانم

که سرد بود

چیزی نخورد

همه جا ریخت و پاش

 صدا از دیوار هم درنیآمد

سرشاری  قصه ای داشت

آخر ِ هیچ چیز، هیچی

خبر ها  استفراغ را تزئین بودند:

شکوفه های صورتی و زرد از زمینه ای خجالت بار

سرت هم  به سقف می خورد

 پاهایت راباید می بریدم و یاد بگیری که سایه ترس ندارد

بعد

 بادست رو ی بازوهایت چنگ بکشی

وانسانی 

این را تیرک های چوبی و موریانه های توی گچ دیوار  گفتند

چیزی نیست

روزهایی هست که نیستی

 و کسی در پرسه های طولانی اش با تو می خوابد،

 از تو بارور میشود،

تو سقط می شوی

و او هم

 و می بینید  که استفراغ گاهی  گلهای درشت میدهد .

دریایی

نوازشی  نیست

 یا سگی گرسنه

جایی هست در کلبه ای ساحلی

 که آشغال ها و تعفن زیستن را آبها می آورند

و نوازش،

 زنی بلند قد است با موهای مشکی کوتاه و دستهایش ، فصل هرس ،وقتی که باغچه مشغول مین گذاری  بود

حالا

خیلی سال پیش

شاخه ها  با من غریبند

نامه ای هست که باید بنویسم و پست کنم به خانه ی پدری و برای مادرم بخوانم

و سعی کنم  کلمات روحش  را بگیرند.

 

 

نوشته شده توسط امین رجبیان در 1:30 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 7 تیر1390

ادبیات ، ساخت اجتماعیِ واقعیت

 

بحث درمورد" ادبیات "ونسبت آن با جنبه های مختلف "حیات اجتماعی "بشر ،هم موضوعی با سابقه است  وهم از غموض وچند سویگی بی سابقه ایی نسبت به موضوعات دیگر دراین حوضه برخوردار است .درتوضیح این غموض شاید این شمه بس باشد که ما درشناخت نسبت حیات اجتماعی  با اقتصاد، سیاست  ودیگرجنبه های زیستی زندگی انسان(موضوع علوم روان شناسی ،تاریخ ،زیست شناسی و...)جامعه را به عنوان یک موجودیت قابل تعریف در تراز با چنین موضوعاتی ( سیاست ،اقتصادو... )قرارمی دهیم که هر یک ازاین موضوعات نیز همچون" جامعه" دارای تعاریفی از موقعیتِ کنونی وتاریخی شان هستند که این تعاریف ازاجماع درمباحث نظری علوم انسانی بر می آیند.  اما وقتی که می خواهیم موضوعاتی چون" ادبیات "،"فرهنگ"و"زبان"را درنسبت باحیات اجتماعی بشناسیم با موضوعاتی سروکار داریم که خود این موضوعات حیطه ی تعریف وچارچوبه ی مفاهیم وکل حوزه ی شناخت ما را از هستی تبیین ،تفسیر وتوصیف می کنند. این موضوعات ماهیتی اصطلاحا هرمنوتیکی (تاویل مند) دارند.

 ازجهت دیگر ،  مباحث زیبایی شناختی که ادبیات را درمنظر خود قرار می دهند کارکردِ شناختی این موضوع را به طور اساسی دگرگون می سازند ومکانیسم نظری بحث را از"خواست دانش" و"خواست منفعت "به سمتِ "خواست زیبایی وجاودانگی" تغییر مسیر می دهند.

پس سخن از نسبتِ جنبه های گوناگون حیات اجتماعی با ادبیات است.دراین جا مراد از ادبیات عموما ساختارها ونهادهای نشر واشاعه آثار ادبی،کنش شاعران ونویسندگان وبالاخص کارادبی(آفرینش ادبی )است.

"جامعه شناسی ادبیات" رشته ایست که بصورت علمی و روشمند موضوع کار خود راشناخت و واکاوی این نسبتها قرارداده است  اما چنانکه خواهم گفت چند سویگی و پیچیدگی های این مسئله باعث  شده است که برای پاسخگویی به آن، به ناچار  از فرضهای شناختیِ اولیه در "جامعه شناسی ادبیات"  پیشتر رویم (چندانکه چندی از این جامعه شناسان چون گئورگ لوکاچ  و لوسین گلدمن ازین فرض ها فراتر رفته اند)  .بدین ترتیب ،عمده ی چشم اندازها یی که به روابط میان ادبیات و جامعه ارجاع دارند را می توان در  ذیل دو مجموعه مهم تقسیم بندی کرد :

1-"جامعه شناسی ادبیات" ِ مارکسیستی :گستره ی این دیدگاه را می توان از  نگرش سوبژکتیو کانت و انگاره های دیالکتیکی هگل گرفته تا دیدگاه مارکسیست های آغازین چون آنتونیو گرامشی و نظرات رادیکال حلقه ی انتقادی در باب" فرهنگ ایدئولوزیک " ردیابی کرد.از منظرِ این دید گاه، ادبیات از یک سو محصولی اجتماعی است که در نسبت  نابرابرانه ی عوامل تولیدی که آنرا احاطه کرده اند پدید می آیدواز سوی دیگر بازتاب دهنده ی ایدئولوزی طبقه حاکم است . این محصول الگوی ساختاری اش منطبق با الگوهای ساختاری حاکم بر اجتماع است ..محصولیست که طبق دیدگاه مارکسیست های متقدم از نظر محتوا بازتاب دهنده ی ایدئولوژی حاکم است  و طبق دیدگاه مارکسیست های متاخر از نظر فرم (صورت)بازتاب اشکال و ساختارهای حاکم بر جامعه بورژوازی است که این صورت " صورت کارهای ادبی" را به نوبه ی خود درخدمت ایدئولوژی  طبقه ی حاکم قرار می دهد.  وجوه مشترک و مولفه های اساسی این دیدگاه را می توان به صورت زیر خلاصه نمود:

1-تفکیک کانتی سوژه از ابژه (ذهنیت از عینیت وشناسا از شناخته)

 2-تنظیم روشی دیالکتیکی برای فهم و تحلیل روابط فی مابین ادبیات و جامعه

3-اصالت بخشیدن به روشهای علمی(جامعه شناسی)در فهم کارکردها و ساختارهای انواع ادبی و تاثیر و تاثر آن در رابطه با جامعه.

4-اصالت بخشی به صورت (فرم) در مقابل محتوا  در بررسی آثار ادبی و استفاده از این الگو برای تبیین وتفسیر کارکردهای ایدئولوژیکِ  این آثار  در جامعه ی سرمایه داری.(تاویل فرم در آثار هنری به عنوان  برگردان(ترجمه ی) الگوهای سلطه ی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی.)

 

2-"جامعه شناسی ادبیات"ِ هستی شناسانه:دیدگاه عمده دوم که نسبت میان ادبیات و جامعه را روشن میکند دیدگاهی است که از فرض های فلسفی و شناختی تشکل یافته است  که این فروض بیشتر در حوزه ی هرمنوتیک، پدیدارشناسی و زیبایی شناسی هستی شناسانه و در کار فیلسوفانی چون نیچه، هیدگر، هابرماس وفوکو موضوعیت  پیدا میکند .

این دیدگاه برخلاف همتای مارکسیستی اش، کار ادبی را موجودیتی یکه ومنحصر به فرد میداند. در این دیدگاه موضوع اصلی ادبیات نه به مثابه جنبه های مادی تولید و یا نهادها و ساختار های نشر و اشاعه اثر ادبی بلکه موضوع اساسی ،  ( خود اثر) و نسبت های آن با نویسنده یا شاعر  از یک سو و با خواننده از سوی دیگر است، در رابطه که میان اثر ادبی ، خواننده و مولف شکل می گیرد. نه خواننده به عنوان توده ی تشکیل دهنده ی طبقات اجتماعی و نه مولف به مثابه ی تریبون منافع طبقه حاکم و در خدمت نشر عقاید آن  فرض می شوند .در اینجا با انسان آزاد ،آگاه و کنشگر سروکارداریم .  فرد درابطه ای چند وجهی میان اثر ادبی ، نویسنده و خواننده در زمینه ای اجتماعی سیر می کند  زمینه ای که ظرف است و و مظروف، انسانی است با تجربیات زیسته اش که دراین زمینه تعریف می شود و کنش ها و پندارها و آرزوهایش در چنین زمینه ای بروز و ظهور میابند . این زمینه به عوامل تولید مادی و ایدئولوژی تقلیل پذیر نیستند . در چنین زمینه ای هر انسانی دنیایی را با خود حمل می کند و در دنیاهای متعدد و متفاوتی به سر می برد و به اندازه ی بهره ای که از این زمینه بر می گیرد بر آن تاثیر گذار و نقش زننده است .هوسرل  این زمینه را زیست جهان نام نهاده است.

شکل و محتوا  در"جامعه شناسی ادبیات":

بحث صورت و محتوا در تاریخ فلسفه و ادبیات بحثی ریشه دار و دیرینه است .مارکسیست ها ی آغازین در رابطه با فرهنگ و ادبیات به محتوا تاکید داشتند آنان محتوای موجود در آثار ادبی هر دوره را منطبق با محتوای ایدئولوزیک زمانه می دانستند . نزد مارکسیست های متاخر و فیلسوفان مکتب فرانکفورت قضیه تا حدودی متفاوت بود. آنها که بر اهمیت روساخت ها(عوامل فرهنگی)در مقابل زیر ساختها(عوامل مادی) تاکید بیشتری داشتند عمده توجه شان به جای محتوا بر شکل  یا صورت معطوف بود.فرم نزد این نظریه پردازان عبارت از ساختارها و نهادهایی بود که متولی فرهنگ و معنا در جامعه هستند .این اولویت بندی در کوچکترین واحد خود به اثر ادبی(هنری) ختم می شد. در اثر ادبی ،آنچه مبنا پنداشته می شود صورت است چنانکه لوکاچ میگوید "عامل حقیقتا اجتماعی در ادبیات همانا صورت است".

آنچه در این جهتگیری های عمدتا مارکسیستی در جامعه شناسی ادبیات همچنان مکتوم می ماند موضع ذهنیت و عینیت است .فرضی که آشکارا دانسته می شود اینست که آثار ادبی به عنوان ابژه هایی هستند که در نتیجه ی کنش سوبژکتیو و فعال مولف  پدید می آیند وبه عینیات موجود در زمینه ی تاریخی می پیوندند چنانکه گویی ادبیات انعکاس مکانیکی افکارو عقاید  موجود در جامعه است. به عبارتی آثار ادبی حاصل از ایدئولوژی حاکم، بازتاب دهنده ی آن ایدئولوزی هستند.چنانکه مشهود است این دیدگاه ، آثار ادبی را در زمره ی عینیات قرار می دهد و تنها عنصر سوبژکتیوی که در این تعریف باقی میماند همان مفهوم "بازتاب" است . این بازتاب افکار و ایدئولوژی نهایتا نوعی سوبژکتیویته ی  سترون را  در تحلیل جامعه شناختیِ ادبیات به دست میدهد. .

 اما از دیدگاه "جامعه شناسی ادبیات" ِ هستی شناسانه  ما با چنین تفکیکی از صورت و معنا مواجه نیستیم. لوسین گلدمن میگوید:"د رآفرینش هنری یک فرد به تنهایی مورد نظر نیست بلکه اثر ،بیان نوعی آگاهی جمعی است.".در اینجا با آثار ادبی  به عنوان موجودیت هایی یکه مواجهیم .و دراین مواجهه آنچه که آشکار می شود سویه ی فعال، سوبژکتیو و جمعیِ بازتابِ آثار ادبی است.گویی ما در جهانی زندگی میکنیم که این جهان، خود بازتابی از جلوه های منکسر ادبیات است.چنانچه با این رویکرد بخواهیم نظری نقادانه و در راستای "نظریه های کشمکش"  به ادبیات داشته باشیم  ، میتوانیم بگوییم:ساختار های اجتماعی در جهان ما  بازتاب  فرم های ادبی و هنری هستند.

امین رجبیان

 خرداد۱۳۹۰

نوشته شده توسط امین رجبیان در 16:1 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 17 فروردین1390

جانم بگوید برای...

 

 

چقدر که  ما به دریا نیامدیم و

دریا

  پر بود از دنیا هایی که می آمد

دل بود و زورق

و قرمزی پوست تن  آفاق را می کشید

زنانه

عاشقانه ها به نیمکت ها پیچید

مردانه

 زوزه ی ظعیف در ارتعاش رستن گاه سینه ت

که من

چه شاخه هایی را غریب

هستی را

 بپی چانم در گردن

و با صدای اب زلال تر 

و بافتن

 از دستهای تو

از گلوی بافته های آب  به  آبادی بریزد

تن از آفتابی

که زلال دشت را در من بریزد و

از شیبِ تابِ گیس های ِ تو باد را بریزد و

موضوع سایه  های لطیف را

در میوه های ناب بریزد.

 

چه سرد شد شب و یکسر

در راه هایِ شکل ِِ حصارها

در  مبادی  نورهای سبز  

در عصرهای مانده پشت پلک ها ی

جانم

 بگوید برای...

پاهای صداهایی را...

شکلی رامی دانم که در بهار تویی

جانم

دهانم را می دانم که

 ترسِِ صداست

صدا

شکل دهان پاره ایست

     می

        پی

          چد

رها می شود

ازته  شب دارد یکریز

 می پی چد  هوا

می چکداز قفل توی سرم

-شکل رهای اصابت را -

ج

ا

ن

م

می گوید  برایت  حالا:

دارم

 به دهان بسته ی شب می روم.

 

نوشته شده توسط امین رجبیان در 22:25 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 8 دی1389

وقت ِ صورتی

ساعت  به وقت توام

پیچید

صدا قد نیم تنه ی عطر های عصر گاهی ِ تن

صدا قد اوهام جوی بار  های غریزی

صدا قت ظرفهای نشسته

با چشمهای بسته نبسته

دستهای روی لبه ی تخت

سر می خورد بدنم باز

از حاشیه ی چپ

 به اعماق

سگ خور ِ  این پاره های نجیب را روی بار بی انداز

 که باز شوم

جانم

طاقباز کرانه های صورتی ات،  لیلی،

بهار

 نارنج ها را عطر سیب های تو با باد

 مز مزه ی یاس

 عطر

 پهن

 کرده بود

عصر

جاکن شده از بند  بو سه های تو 

 آویززز این مگس مرگبار در ساعت

دارم

 می تپم سردار

آی سردار

لیلی پخش بود در دهان

لیلی عصر بود

لیلی با رژ دم کرده با چای عصر 

بود

می پرم  از لیوان

 با  رژ رم کرده از دهان به دهان ،گیج می خورد

الکلِ ِ از  شرم  جهیده درون واژن

از شکل بارور سبابه

بر سبابه

بهار

 نارنج ها  در کشاله ات  بچکانم

 

نوشته شده توسط امین رجبیان در 23:50 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 20 آبان1389

خلیج 2

که بپی چد در صندلی

باد بگذرد از

 شرح

 بگذرد از باد  در بی قراری

که  صدا نیست

...از خون جوانان وطن بخار می شوم

شرجی

 بالا زده ازموها

به لبها نرسیده آماس میکنم

ریه آماده است  در بار انداز

با آرایش تیغ صورت تراشی

همه چیز لیز می خورد

شیشه های خیس عرق می ریزند به عرشه

بالامی آورم

با ریتم والس در زاویه ی کُند سیاره ات  که صدا نیست

حالا

 پر از عرشه ام

بالا

بالاتر،

از آتش گاه های پارس هم   که سرریز کند زرتشت

سگ-مست

 به میخانه رهاش کن  -با لگدی توی پشت-

تا  

ریق ِ تاریق(۱) را سر بکشد

یکسر

بالا بیاورد همه سالهای اسیری را

باد

که بپی چد

که بگذرد از شرح.

 

 

 

(۱)خواستم بنویسم تاریخ دیدم نوشته شد:تاریق

 

نوشته شده توسط امین رجبیان در 14:41 |  لینک ثابت   •