چهارشنبه 18 آذر1388
خلیج
( برای سایه ها:
سایه های ارغوانی سیر
سایه های بلند رفتنی
...سایه هایی که باخودشان حرف می زنند)
بگو تمامش کنند
فقط
این دستها که می تنند رو ی تنت
چشمهای مرا
میکنند
شباهت رودخانه را من
"ماهی ام
نهنگم
عمانم"
لبالب خلیج پارس میکند
به دهانم
برف می بارد
درسایه ام
خراب خرابه های چشمهایی که
شکل تناوب ایام را ازیاد برد- در باد
وماهنوز لاله می پیچیم
لای زر ورق سال کفن پیچ
که خون وطن پیچ
می خورد درسایه ام
برف می بارد
وبادها
بهانه اند
–فقط-
جمعه 10 مهر1388
این روزها... هوا
۱-مسخ
تل
خم
وصبح
های آخر پاییز
که باران سگ می شودو فرمالیسم
در رفرم چکمه های لنین
در قاب
عکس کاریزما
سونات آخر سمفونی رنج روزگار خودم
می شود اين روزها صدا
صداي پس -زمینه / هاضمه ی موریانه ها
و خط چشمها
در پس زمینه ي کبود روزنامه هایی که
موریانه می شوم در ذهن روزنامه
وقت جویدن ذهن کلام / این روزها هوا
هوای زخمهای دور دهان تو مي شوم
و خط چشمهای کبودی
دراین خروس- خوان كه تویی
تشویش عاشقانه ی باتوم می شوم
در این خروس-خوان که تویی
۲
تیر باران در سماع
بوی سگ این رودخانه برداشته
عمامه را کلاه
عمامه با کلاه
چه فرق می کند مگر
شهررا
-در گناه غرق مي كند سماع-
خور
شی
د ِ من
چه "های های" غریبانه ایست
دراین صحاری دلتنگ تر
چه های های غریبانه ایست
درین صحاریِ در من
بریز خون مرا
خورشید
من بی قرارترین شکل ساقی ام
بی
وزن
درمن بریز قونيه را
در نفیر
وشعله های نازک باران را
درکشاله ی پایتخت
تیر
جمعه 13 شهریور1388
کوبه
اینجا
چند تا تخم دایناسورمانده
مقداری زره پوسیده
وکمی قطعنامه و آتش بس
باد پنجره می کوبد:
سه هزار سال یونان
سرانگشتانم از کلمات تجزیه شد
مردمک چشم هایم
از دیوارهای کپک زده ی معبد دلفی
باد
می کوبد:
این زخمها ،
تااز گرده ی اسبان به زیر بیایند............
............ما
رفته ایم.
یکشنبه 8 شهریور1388
کتاب
مجموعه سروده های آفرین پنهانی شاعر لرستانی توسط نشر روزگار منتشر شد.
یکشنبه 8 شهریور1388
یادداشتی بر خواندیدنی های مهرداد فلاح
خواندیدنی نوعی شعر- نوشتار است که مهرداد فلاح برای سبک جدید آثارش صورتبندی کرده است برای اطلاع بیشتر به وبلاگها وسایتها ی مرتبط رجوع کنید.
خواندیدنی های مهرداد فلاح شامل دو عنصر تداعی هرمنوتیکی و بازی زبانی است تعریف و شاکله بندی او از خواندیدنی در سطوح معرفتش مثل این میماند که ما یک بنی بشری یا اصلن یک موجود زنده ایرا بخواهیم از همه ی غرایزش سلب کنیم و آنرا ملزم به ارتقای یک غریزه نماییم این مثال در مورد شعر وزبان باز میگردد به الزامی که فلاح به تعریفی که از شعر ارائه داده است منتسب کرده است. یا به قول خودش همان (زبان زاد) بودن همه چیز در شعر.
دانستن این مسئله لا اقل برای هر شاعری یک امر بدیهی است که شعر شکلی ارتقا یافته- اگر نگوییم برتر- از زبان است حالا اینکه بیاییم شعر را به زبان لخت و پوست کنده در شکل ابتدایی اش تقلیل دهیم که در آن از آرایه ها اتفاقات دراماتیک وحجم اثری نباشد کاری جز مثله کردن شعر نکرده ایم.
نکته مهم این است که خواندیدنی های فلاح بهره ی چندانی از اتفاق و حجم نبرده اند این دوعنصر در متن وسوار بر متن زبانی به عنوان ابعاد زیبایی شناختی فرا آوری شده در دوران مدرن و پس از آن قابل شناسایی هستند دیدگاه تصویری -دراماتیک دوران جدید که در هنر هفتم به تمامی متبلور می شود به گونه ای مهر خود را بر همه ی انواع هنری از جمله شعر ثبت کرد به عبارتی در ایندوران به توشه ی زبان که پر از تشبیه واستعاره و بازی های زبانی-هرمنوتیکی (که البته در شعر فلاح فراوان یافت می شود) این دو عنصر هم اضافه شد .
قابل توجه که این گونه بازی های زبانی قبلن هم در نرم زبان وجود داشته اند به شعر های حافظو مولانا وصائب که نگاه کنیم این همه رندی و شوخی وبازی که در زبان موج می زند در دوران ما وجود ندارد یکی از دلایلی که شاملو به سمت زبان قدمایی حرکت کرد همین بهره بری از این گونه ظرفیتهای آن زبان بود. به عبارتی هرمنوتیک در مقام آفرینش هنری و ادبی چیز چندان جدیدی نیست بلکه در سطح معرفت شناسی است که به مثابه یک مدل جدید از شناخت مطرح می شود . وگرنه سررشته کارهای هرمنوتیکی را باید در بازخوانی آثار ادبی و دینی کلاسیک جستجو کرد . مولانا هم در بازخوانی متن قران است که مثنوی را می آفریند واین را سروش چه خوب نشان میدهد . کار شاملو هم و اخوان هم به نوعی باز خوانی متن است شاملو درتاریخ بیهقی و اخوان در شاهنامه فردوسی .
کاری هم که فلاح در همین قیاس کرده در واقع باز خوانی کلمات دم دست زندگی و اطرافش است و کار دیگرش این بوده که دوعنصر بسیار ارزشمند دوران مدرن به بعد را از شعرش آزادانه برداشته حال ثواب و خطایش بماند. عزت زیاد .
یکشنبه 1 شهریور1388
موج
وباد است
وآفتاب طلایی
وساقه های نازک بادام در طلاطم صخره
واین بهار رگ به رگ شده ی پشت پلکها
در من تویی
واین شراب مداوم که سالها.
شنبه 19 بهمن1387
چشم انداز
کوه در مکاشفه ی من بود
گر گ در مکاشفه ی باران
بادی
که برف های دامنه را رو ی شانه ی من ریخت
این ابرها
و آتشی که دامن شهر را گرفته
من
نیستم.
تو میدمی
جمعه 11 بهمن1387
فال
از تنهایی این سالها که بگذری
متلاشی ات میکنم
زیر آوار هزار هزار
سال نوری مدفون
تاریک سفید سرد
مثل رد انگشتهای پدر روی نیمکت سفید انتظار
وقتی که ضرب می گرفت
ومن سپرده میشدم به حفره به آغاز
چنان تاریک
لای ورق های آفتاب سوخته جویده شدم
که ردی
روی پیشانی ام ماند:
امتداد پرواز دو بال در آسمان
کولیان خواندند:
پریشانی
یک پاییز وچند زمستان برف را
از تنهایی این سالها که بگذری
به تنهایی این روزها می رسم
مکان:
عشرت کده ای در سفالینه های خاک گرفته ی بابل
زمان:
...چشمهایت.
پنجشنبه 3 بهمن1387
سقوط
بی تاب تر از آبشارها و افسانه ها
پرنده روی بهارم
از رنگ
افتاد و مرد
کلمات کفر مطلق این نقاشی اند
سه شنبه 1 بهمن1387
تصادف شب
خون من جاده را متوقف کرده
ولبخند سرخ تو باران را
به شاعران بگو بمیرند
خون من جاده را متوقف کرده
ولبخند سرخ تو تمام جهان را
به شاعران بگو باران نمی زند
شب
با هزار فانوس شهر در دستش به جستجوی تو آمد
با صد هزار فانوس باران در چشمهای تو
.......... گم شد
به شاعرا ن بگو برای همیشه بگو
برای همیشه

